3 سال قبل از اینکه جنگ ایران و عراق به پایان برسه، من متولد شدم.
ما هم که خوزستان بودیم و مرکز اصلی بمباران ها و موشک ها… من چیزای زیادی توی ذهنم نیست جز چند تصویر گنگ و بی سر و ته.
خانوادم برای من جزئیات زیادی رو از اون زمان تعریف کردند…
حالی که داشتند و اون شیوه ای که زندگی کردند واقعاً نیاز به شجاعت و تحمل زیادی داشته.
مامانم میگفت همینطوری که توی خونه نشسته بودیم و رادیو هم روشن بوده یهو یه خبر فوری پخش میکردن و یه ایرانی مقیم عراق این خبر رو میداده: “من مامورم و معذور،اهواز،دزفول،اندیمشک،شوشتر… شهر را ترک کنید،تا چند ساعت دیگر شهر را بمباران میکنیم” !!!
البته این دیگه نهایت لطفشون بوده! که خیلی وقتها شامل حال اینها نمیشده و بی خبر موشکها رو سرازیر میکردند… تازه مامانم میگه اون زمانهایی هم که خبر بمباران را از پیش اعلام میکردند باز هم همون موقع نمیزدند.. میگه ما از سر سفره ناهار بلند میشدیم و به اطراف شهر میرفتیم… اما هیچ خبری نبوده و وقتی همه مردم شهر دوباره برمیگشتند اون موقع …
خانواده من هم فرهنگی بودند و مسئولیت داشتند که سرکارشون حاضر بشند بنابراین باید میموندن و تحمل میکردن.
برای من تعریف کردند که یکی از این هزار بار موشک بارونها،زمانی بوده که من روی 4 دست و پا راه میرفتم و 8 ماهه بودم،حدود ساعت 2 بعد از ظهر بوده که دزفول موشک بارون میشه… مامان من مدرسه بوده و من و پدر و دو تا برادرم هم توی خونه بودیم… اونا انقدر با عجله به زیر زمین میرن که یادشون میره من رو با خودشون ببرن و منم 4 دست و پا دنبالشون میرن و با زبون”دی دی دا دا “صداشون میکنم…(بیچاره من)
میگن بارها شده که ما توی خونه بودیم و هواپیماهای عراقی بالای شهر می اومدن… گاهی راکت و گاهی بمباران… گاهی هم که بی صدا موشکها رو سرشون میریخته!
چند تا خانواده رو برام تعریف کرد که همه نفری و دسته جمعی توی خونه خودشون خاک شدن! و بعدها روی این خونه ها مسجد ساختن و خونه هاشون شده آرامگاهشون… خانواده های 7 نفره و 11 نفره… که تو هر کدوم هم یکی دوتا از بچه ها و یا اعضای خانواده از خونه بیرون بودن و وقتی رسیدن دیدن منطقه ای که موشک یا بمب خورده دقیقاً خونه اینا بوده. چون وقتی بمباران میشده مردم از هم میپرسیدن: “کجا رو زدن” و بدبخت بیچاره از اون کسی که اسم محله خودشون رو از زبون کسی که خبر میداده میشنیده!
یه بار هم پادگان دزفول یه هواپیمای عراقی رو که برای بمباران اومده بود میزنن… و لاشه تکه تکه شده هواپیما +جنازه خلبان وسطای شهر میفته… همون شب 9 تا موشک 12 متری توی 9 تا منطقه دزفول میزنن… میگن که توی خونه بودیم و 9 تا صدای “گوم-گوم-گوم…” شنیدیم.. و هر لحظه منتظر بودیم تا ما هم با خاک یکی بشیم…
اینا گفتنش آسونه و این اتفاقاتی که برای من تعریف کردن بیش از اون چیزی که به نظر میاد وحشتناکه…
از خانواده ما خوشبختانه برای کسی توی این 8 سال اتفاقی نیفتاد….. با اینکه دائی های من تو جبهه ها هم بودند و پدر ومادرم هم در دبیرستان و مدرسه خدمت کردند…
اما انسانهای زیادی کشته شدند… خیلی هاشون دوستان خانوادگی ما بودند… و خانواده های زیادی متلاشی شدند..
من هیچ کدوم از این خاطرات یادم نیست،جز یکی دو بار نقل مکان کردن و بدو بدو ها بعد از اینکه رادیو اعلام آماده باش برای بمباران ها رو میکرد
اما…
.
.
.
اما برای من کابوس شبهام شده! نمیدونم چرا انقدر از جنگ میترسم… شاید تا حالا بالای 15-20 بار خواب بمباران رو دیدم و درست لحظه ای که باید میمردم از خواب پریدم!
همین دیشب خواب دیدم که با یه سری از دوستام یه جائی نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم که هواپیماها با صدای بلندی بالای سر ما اومدن و من درست جهت بمب ها رو دیدم که دارن به سمت ما میان…
و منم به دوستام گفتم :”منطقه ما رو نشونه گرفتن،اماده باشید،همه میمیریم”!!!!!
نمیدونم یعنی انقدر این جنگ تاثیر داشته؟! چون من کسی نیستم که دنبالش برم و از خانوادم بخوام این خاطرات وحشتناکشون رو برام تعریف کنن… ولی خوب از گوشه کنار و در حدی که بقیه میدونن شنیدم…
نمیدونم استرس های زمان جنگ مادرم وقتی که هنوز من رو به دنیا نیاورده بود این حالت من رو بوجود آورده؟!
نمیدونم…
به هر حال هربار که از خواب پا میشم و میبینم خواب دیدم بخاطر امنیتی که بر شهر حاکمه خدا رو شکر میکنم و 100 بار به جون کسانی که صدام حسین رو نابود کردن دعا میکنم!
شاید تا توی اون شرایط نباشید درک نکنید که ترس از اینکه لحظه بعد مرده اید یا زنده،چقدر ازار دهندست…
نکته مهم: این مطلبی که من نوشتم به هیچ وجه حق مطلب رو در هیچ موردی از این بدبختی ها! ادا نمیکنه…
شاید یک قطره از یه دریا و شاید هم کمتر…
نکته دوم:از این ماجراها عکسهای زیادی دارم که توسط خانوادم گرفته شده… از خرابی ها از حال مردم و هزار تا چیز دیگه… اما هیچ کدوم رو نمیگذارم چون واقعاً دردناکن…