خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

میخوام مامان بشم

مدتی آپ نکرده بودم… حدود یک هفته ست… هم درس داشتم و هم نت نداشتم و هم …. در این حد بگم که خدا برای قلوبتون نخواد!
————-
مرغ اول بود یا تخم مرغ؟
تو باعثش شدی یا من؟

من دستام سرد بود یا سرد شد چون تو گرمش نکردی؟!

دیگه دارم به خودم شک میکنم! شاید مقصر منم…… قلبم تکه تکه شد! هزار تکه!
به من گفت با “دل” جمله بساز!
گفتم دلم شکسته!
گفت: چرا نگفتی : بیا بریم جیگرکی دو سیخ دل بخوریم؟!

به من گفت با “دوست” جمله بساز.
گفتم “دوستت دارم”
گفت: چرا نگفتی دوست دارم بادبادک بازی کنم؟!

گفت: با “خداحافظی” جمله بساز
گفتم :من با تو خداحافظی نمیکنم! باهاش جمله نمیسازم!
خندید و گفت:آفرین اینو خوب اومدی

لبخندی از روی خوشحالی زدم!
بعدش هم گفت: خداحافظ. لازم نیست جملشو تو بسازی! من خودم جملشو از اول ساخته بودم!
.
.
.
آقا ماجرا اینه که این بخش از این پست بلاگ من، یه پست سپیده! مثل شعر سپید! یعنی فقط نویسنده میفهمه داره چی میگه!
البته خودم ابنجوری فکر میکنم.شایدم سپید نباشه و هجو! باشه… ولی بخدا میدونم دارم چی میگم!
.
.
.

توی این فکرم که یه بلاگ جدید بزنم.. با اسم “نصیحتهای یک مادر آینده به به دختر آینده اش!”

من حس میکنم تجربه های زیادی دارم که اگر یکبار دیگه متولد بشم هرگز تکرارشون نخواهم کرد… گاهی بعضی هاشون یادم میره اما نباید یادم بره! میخوام یه جا بنویسم تا کوچولوی خوشکل من اگه یه روزی بزرگ شد و مامانش پیشش بود یا نبود،بیاد اینجا رو بخونه و اشتباهات منو تکرار نکنه و همه کارای خوبم رو یاد بگیره و بدونه امتحان کردنشون براش مشکلی ایجاد نمیکنه…

توی اون بلاگ، هیچ حد و مرزی رو رعایت نمیکنم! تمام نصایح رو بی پرده میگم! و من چون مونثم، درونم یه حس مادرانه هم هست! هر چند نه شوهر دارم و نه بچه! ولی علاقم رو به بچه آیندم همین الانم حس میکنم…

این بلاگ رو به زودی میزنم و لینکش رو میدم تا اگه خواستید بهش سر بزنید.

هویجوری

من مسافرم.
فردا صبح دوباره وسایلم رو برمیدارم و سوار قطار اهواز-اراک میشم و بعد از 11 ساعت توی راه بودن، اگه خدا بخواد و امام زمان هم یاری کنه میرسم دیار غربت.

بین این هوا ها قاطی کردم. وقتی سوار میشم باید لباسهای معمولی و پائیزه بپوشم و وقتی پیاده میشم باید لباسهای گرم و زمستونه تن کرده باشم.
یه شال گردن حتماً باید دور گردنم باشه. همون شال گردنی که اگه توی اهواز دور گردنت بذاری بهت میخندن.
اینه زندگی ما!

من همیشه سه شنبه ها میرم و جمعه ها بر میگردم اما این هفته کلاً اراک میمونم. چراش هم واسه خودم خیلی واضحه. چون باید جبران مافات کنم.
این هفته،هفته بدو بدو های مهسا برای جزوه و کارهای تحقیقاتی و ترجمه مقاله های مربوط به اسید های موجود در گوجه فرنگی و همچنین واکنشهای جانشینیه!

بیشتر توضیح نمیدم چون میدونم به خاطر آوردن اسم شیمی از من و بلاگم متفر میشید:دی

.
.
.
من این چند وقته انقدر لباس خریدم که دیگه شبها خوب پاساژ و مرکز خرید میبینم.
دقیقاً توی این ماه 4 تا مانتو و پالتو و 2 تا کاپشن و 2 تا کیف خریدم. به ظاهر زیاد نمیاد ولی زیاده باور کنید.
.
.
یه مد جدید لباس هم خودم اختراع کردم! البته نمیدونم شاید قبلاً هم کسی پوشیده باشه اما من ندیدم تن کسی. لااقل توی اهواز
البته این بخشش برای دخملاس.
برید یه مانتوی فوق کوتاه و خوشکل مامانی پیدا کنید. خیلی خوشکل باشه ها… مثلاً یه یقه بزرگ داشته باشه و یه کمر تنگ و اندامی. جنسش هم اصلاً ضخیم نباشه در عین حال نازک هم نباشه. پائیزه باشه.
مثلاً با رنگ مشکی.
بعدش برید یه تونیک بافت پیدا کنید که سایزش یه وجب بالای زانو باشه.و قدش تقریباً 10 سانت از مانتویی که گفتم بلند تر باشه. رنگش هم جیغ باشه و کاملاً متفاوت. مثلاً یه بنفش خوشرنگِ پررنگ. اینو زیر اون مانتو خوشکله که میگم بپوشید…

یه جین تنگ و یه بوت تا زیر زانو هم میپوشید حتماً.
رنگ موهاتون و مدلشون هم به خودتون ربط داره! موی بور و فر شده و یا بافت آفریقایی پیشنهاد میشه(سلیقه منه البته)
تنها میتونم بگم که چقدر!!! خوشکل میشه. من امتحان کردم و الان خیلی ذوق مرگم. البته امیدوارم اون مانتویی که گفتم گیرتون بیاد. چون من وقتی اون مانتوی شلوغ پلوغ و خوشکل و مشکی رو توی ویترین دیدم و بعدش پرو کردم ذوق مرگ شدم.(دخترا میفهمن چه حالی میده این ذوق)

البته دلیل انتخاب این نوع لباس اینه که من دوست ندارم لباسهای پف دار زمستونه رو بپوشم. حاضرم قندیل ببندم ولی از این پالتو هایی که آدم رو پف دار میکنه نپوشم.
.

.
آخ جونمم شده چون از دست هم اتاقی روانی که معرف حضور بعضی دوستان هست(هم اتاقی بیمار من سلام) خلاص شدم و چند هفته ای هست که با یکی از دوستام هم خونه شدم و جداً از خوابگاه نشینی خلاص شدم و دیگه شبا خیالم راحته که کسی گازم نمیگیره!
تازه دوستم انقدر مهربونه که شبا که من خوابم میاد پتوی خودش رو روی من میندازه! که من سردم نشه

آهان راستی
یه توصیه پزشکی هم برای لاغری شکم دارم.
یه لپتاپ دل بخرید و یه جایی لم بدید و اون رو روی شکمتون قرار بدید و کارتون رو بکنید(اینترنت گردی،تماشای فیلم یا هر کار دیگه) فقط لپ تاپتون روشن باشه و حتماً حتماً هم دل باشه… دیگه حله . بعد از اتمام کار میبینید که عرق شرم روی شکم مبارکتون نشسته و از انتخاب شما برای خرید این مدل لپتاپ شرمساره!


من برم به کارام برسم… با دیل آپ میام و سر میزنم و بلاگ خونی میکنم

جداً یکی از تفریحات مورد علاقه منه:)

نکته: دلیل رنگی رنگی کردم نوشته هام اینه که دوست دارم بلاگم رنگی رنگی باشه:دی

منتظرم باش،میام بخدا

دراز کشیده بود و خنکی چمن هایی که خودش رو روی اونها ولو کرده بود حس خوبی بهش میداد. دور و برش سرتا سر درختهای نارنج و پرتقال بود و بوی بهار نارنج همه جا پیچیده بود. هوا نه آفتابی بود و نه ابری مطلق… نور ملایمی لای درختها پیچیده بود… چشمش دنبال تنها ابری بود که آروم آروم داشت توی آسمون حرکت می کرد… انقدر به اون توده ابر نگاه کرد تا لای درختها پنهان شد و دیگه نمیشد با نگاه دنبالش کرد…آسمون صاف صاف شد… لبخند از روی لبهاش محو نمیشد… به جز صدای گنجشک ها هیچ صدایی نبود… انگار که همه دنیا آروم بود .

کنار گوشش یه صدایی شنید،یه شکوفه بهار نارنج کنارش از شاخه افتاده بود… برش داشت و بو کرد… رایحه ای از یک ارامش مطلق وارد ریه هاش شد…
چشمهاش رو بست و به گذشته فکر کرد… صدای گنجشگها کم کم محو شد و صدای خاطرات سنگین گذشته پررنگ شد… خاطرات گذشته،اسلاید وار! از ذهنش عبور میکردند… تمام لحظه ها همین طور میگذشت… یک لحظه دید که داره برای خبر بدی که بهش دادن بی امون گریه میکنه … یک لحظه دید که عصبانیه که هیچ راهی برای اثبات جرمی که شاهدش بوده نداره…یک لحظه خودش رو توی آغوش عزیز بر باد رفتش! دید… و یه لحظه دیگه صدای خنده هاش در جمع دوستانش، تو خلوت ذهنش پیچید…و یک لحظه با تمام وجود انتظار رو تجربه کرد…
خاطره ها می اومدن و یکی بعد از دیگری میرفتن… تمام اون ماجراهایی که سنگینی تک تکشون روی شونه های لحظه های عمرش حس میشد به سرعت باد از کوچه ذهنش میگذشتند! معجزه گذر زمان!
چشمهاش رو باز کرد… بازهم بوی بهار نارنج و صدای پرنده ها و آسمون صاف و خنکای چمن…
دیگه همه چیز گذشته بود… دوباره لبخند روی لبهاش نشست… انگار هیچ کدوم از اونها اتفاق نیفتاده بود… همه یک خواب بودن که دیگه مهم نبودن…

جای زخم هایی که زندگی بهش زده بود،دیگه درد نداشت…. از تمام ثانیه ها لذت میبرد و انگار که از ابتدای زندگیش هم همینطور بوده…
و باز هم معجزه گذر زمان!

چقدر خوشبخته! که هیچ چیزی مانعش نمیشه که از ثانیه هاش لذت نبره… که درد انتظاری در وجودش حس نمیکنه… چقدر دوستش دارم که به گریه هاش،میخنده…
چقدر باغ قشنگش رو دوست دارم و چقدر بی صبرانه منتظرم مثل اون روی همین چمن ها دراز بکشم و تنها دغدغه م این باشه که “هیچ دغدغه ای ندارم”
.
.
.
اون منم،در آینده ای شاید نزدیک…

دخترک! توی اون باغ بمون… هنوز به ابرها نگاه کن… به زندگی پرنده ها اهمیت بده و آرامش و رهایی مطلق رو بو کن… یه روز میام و اونجا میبینمت و توی اون جایی که فعلا خالیه میخوابم و همون خوشبختی رو نفس میکشم و یادم میره که چقدر منتظر این لحظه بودم!

جوانان این مرز و بوم

ضرب المثلی داشتیم که میگفت: آرزو بر جوانان عیب نیست… چرا؟ چون بالاخره آرزو داشتند و با کمی تلاش به آن میرسیدند. اما امروزه ما هر چه آرزو میکنیم نمیرسیم.
فوق لیسانس مملکت بیکار است!
خوب سعیش را کرده اما نرسیده!
پس جوانان امروزه به خودشان زحمت آرزو کردن هم نمیدهند.
در شرایط لازم هم برای راه افتادن کارشان که اصولاً مخ زنیست خالی میبندند!
خالی بندی بر جوانان عیب نیست! چون راه دیگری نیست!

عزیز بادکنکی

عزیز دلِ سابقاً بر بادرفته و اکنون با باد آمده و دوباره هم با باد رفتنی! ویا اختصاراً عزیز دل بادی من !
سلام عرض میکنم

حالت رو خوب میدانم و حالم را خوب میدانی. پس بحث حال را نمیکنم که جز موارد اندکی که حالمان خوب بوده،غالباً آسمانِ حال هر دوی ما طوفانی است و ملالی نیست جز ملالِ ناشی از مصائب همیشه تلخ ِ این ریلیشن شیپ ِمن و تو.
امروز داشتم با چشمان معلوم الحالم،سریالی بی نظیر تحت عنوان “امپراطوری بادها” را نظاره میکردم دیری نپائید که اشکی نمکین بر گونه بنده جاری گشت!
لازم نیست که بگویم صحنه عاشقانه بود دیگر! بلانسبت بقیه هر خری میداند صحنه شمشیر زنی که اشک آور نمیشود.

وقتی که دیدم هنرپیشه ی خوش قد و بالا و محبوب بنده،چه نگاه پر از عشقی به بانو “یونا” می اندازد،بسیار اندوهگین شدم! وقتی دیدم که فاصله و بی خبری خللی در بلور خالص عشق ایجاد نمیکند،از هر چه تا کنون شنیدم و بعضاً هم دیدم،حالم متحول و روحیاتم فالفور به حزب افتضاح گرایان `پیوست!

لازم دیدم نامه ای بنویسم و ذکر کنم که بدانی که از تو و عشق بادبادکی نفرت دارم.
.
.
نه خوب از تو که نه! ولی از این عشق های بادکنکی نفرت دارم!

من از تکرار مکرارات به ستوه آمدم!
چندی پیش سفری به اصفهان داشتیم و قصد داشتیم از منارهای جنبان بازدیدی انجام دهیم اما خبر رسید که منارجنبان دیگر نمی جنبد.
جنابعالی که خوب آگاهی که بنده به انداره عظمت منارهای فوق الذکر تحمل دارم و با هر جنبشی فرو نمی پاشم.
اما جسارتاً منار جنبانِ صبوری و اعتماد من دیگر با دست “آندر تیکر” * هم نمی جنبد!

شما هم یک زحمتی بکش و زحمت بازسازی به خودت مده که معمار این بنای عظیم،خودِ شخص خدا بوده و اکنون که با بمب هسته ای “نامردی” نامت،این بنا را تخریب کردی،عمراً اگر بتوانی بمانند قبل، آن را بسازی!

نامردی! ساخت نوع بشر! و قلبِ خدا شکن! حق مسلم هر مردی که انجامش دهد و همچنین حق مسلم هر بانوئی که دریافتش کند.
دلم برای خدا سوخت! شرط میبندم که وقتی چیزی را به نام “عشق” آفرید و مورد تحسین فرشته های هیجان زده قرار گرقت و با توهمی شیرین، عصاره عنصر مذکور -همین عشق- را به قلب انسانهای مصنوع،چکاند، هر انتظاری داشت جز سو استفاده از این هنر بی همتا و مقدسش!

آه!

عزیز دلم! قشنگِ من! ببخشید! قشنگ ِمادرت!
کاش بین من خانه من و تو،به جای این مزخرفات، فقط یک جنگل پیوند فاصله بود!
کاش بین کلام من و درکِ تو و بین احساس تو و باور من، یک سطح شیبدار می ساختند! یا میساختی! یا می ساختم!
افسوس که فقط آموخته ایم که ساخته ها را ویران کنیم و به شهرداری بگوئیم “زکی”!

همیشه به یاد تو
همانی که به یادش هستی!
عشق شرطی شده!
باش تا باشم

————————

پاورقی: * : آندرتیکر، یک کشتی کج گیر نیمه  قانل و خر زور

قدیم ندیما

داشتم به موج ایمیلهایی که برام رسیده بود نگاه میکردم،سابجکت یکی از ایمیلها که سایت ترانه ها برام فرستاده بود خیلی توی چشم بود،که نوشته بود “وااااااااای یادش بخیر”
بازش کردم… راست میگفت،یادش بخیر! یه ایمیل طولانی که فقط تصاویر کارتونهای دوران کودکی من و خیلی های دیگه توش بود. همینطور که از بالا به پائین می اومدم انگار تمام بچگیم از جلوی چشمام رد میشد…
با دیدن چوبین خودم رو با اون قد کوتاه و موهای فرفری طلایی جلوی تلویزیون دیدم که چهارزانو نشسته بودم و برای اینکه بتونم تلویزیون رو ببینم سرم رو بالا برده بودم و جون میکندم که صفحه رو خوب ببینم .حس کردم تازه از حموم اومدم و یه بلوز کاموائی ضخیم تنمه و مامانم برای اینکه مطمئن شه پهلوهام سرما نمیخورن اون شلوارم رو تا دم حلقم بالا کشیده بود و بلوزمم توش بود!

با دیدن خونه مادربزرگه حس کردم که دفتر مشقم داره تموم میشه و یه بلوز استین کوتاه تنمه و با دستای کوچولوم دارم روی برگهای آخر دفترم مشق مینویسم و همش منتظر تا عصر بشه و برم از مغازه عمورضا دفتر مشق جدید بگیرم.


و کلی خاطره دیگه…

چند وقتی بودم خیلی دلم میخواست کارتونهای قدیمی رو بگیرم و دوباره ببینم…
یکم تو نت گشتم و یه فروشگاه پیدا کردم که همه اون کارتونهایی رو که میخواستم داشت.
“خانواده دکتر ارنست” و “دختری به نام نل” و “هایدی” و “زنان کوچک” رو سفارش دادم.
کیفیتشون مثل کیفیت تلویزیون بود و چون از روی VHS تبدیل شده بودن بعضی جاها پرش داشتن اما اینا اصلاً مهم نبود.
با ذوق و شوق قسمت اول خانواده دکتر ارنست رو پخش کردم… اولش ذوق داشتم و به خودم انرژی “آخ جون-اخ جون” میدادم… اما کمی که گذشت دیدم اصلا نمیتونم ارتباط برقرار کنم. موقع دیدنش خندم میگرفت… به صحنه ها و حرکات و بعضاً خنگ بودن یا بهتر بگم بچه بودنِ! کاراکترها…
بقیه رو هم امتحان کردم و هیچ حسی بهم دست نداد.
دیگه برام جذابیت نداشتند… انگار باید برای دیدن این کارتونها بچه بود!
قبلاً وقتی دکتر ارنست رو میدیدم،خودم رو توی یه جزیره تصور میکردم،حس میکردم منم عضو خانوادشونم… وقتی میدیدم دارن خوردنی میخورن دلم هوس میکرد و نگران بودم که نکنه نجات پیدا نکنم.
ولی این احساسات مختص همون دوران بود.
نمیدونم دیگران چطور باشن ولی من فقط دلم میخواد از این کارتونها یاد کنم ولی دیدنشون دیگه لطفی نداره

آیا من دارم میمیرم؟

حس میکنم وقتی که خواب بودم یه جمعیت ریختن سرم و حسابی کتکم زدن! کل بدنم درد میکنه و اصلا توان انجام هیچ کاری رو ندارم
این هفته بخاطر همین حالم دانشگاه رو تعطیل کردم و نرفتم…

هر چی دارو میخورم اثری نداره و گلو درد هم داره به دردهام اضافه میشه.
یحتمل طولی نکشه که تب هم به دردهام اضافه بشه و من بدتر بشم.

موندم آیا خوکها حمله کردن یا نه؟!

نمیدونم باید دکتر برم یا صبر کنم تا خودم خوب بشم.
آیا کسی میدونه علائم فلوی خوکی چیه؟! چون من تا حالا این مدلی سرما نخورده بودم. همیشه از همون اول گلو درد داشتم اما الان 2 روز گذشته و من با این قرص های ادالت کلد و استامینوفن جای اینکه بهتر بشم دارم بدتر میشم.

لاست!

افسوس میخورم که میبینم ساده ترین مسئله لاست برای خیلی ها هنوز قابل درک نیست!!!

اثرات جنگ تحمیلی!

3 سال قبل از اینکه جنگ ایران و عراق به پایان برسه، من متولد شدم.
ما هم که خوزستان بودیم و مرکز اصلی بمباران ها و موشک ها… من چیزای زیادی توی ذهنم نیست جز چند تصویر گنگ و بی سر و ته.
خانوادم برای من جزئیات زیادی رو از اون زمان تعریف کردند…
حالی که داشتند و اون شیوه ای که زندگی کردند واقعاً نیاز به شجاعت و تحمل زیادی داشته.

مامانم میگفت همینطوری که توی خونه نشسته بودیم و رادیو هم روشن بوده یهو یه خبر فوری پخش میکردن و یه ایرانی مقیم عراق این خبر رو میداده: “من مامورم و معذور،اهواز،دزفول،اندیمشک،شوشتر… شهر را ترک کنید،تا چند ساعت دیگر شهر را بمباران میکنیم” !!!

البته این دیگه نهایت لطفشون بوده! که خیلی وقتها شامل حال اینها نمیشده و بی خبر موشکها رو سرازیر میکردند… تازه مامانم میگه اون زمانهایی هم که خبر بمباران را از پیش اعلام میکردند باز هم همون موقع نمیزدند.. میگه ما از سر سفره ناهار بلند میشدیم و به اطراف شهر میرفتیم… اما هیچ خبری نبوده و وقتی همه مردم شهر دوباره برمیگشتند اون موقع …

خانواده من هم فرهنگی بودند و مسئولیت داشتند که سرکارشون حاضر بشند بنابراین باید میموندن و تحمل میکردن.

برای من تعریف کردند که یکی از این هزار بار موشک بارونها،زمانی بوده که من روی 4 دست و پا راه میرفتم و 8 ماهه بودم،حدود ساعت 2 بعد از ظهر بوده که دزفول موشک بارون میشه… مامان من مدرسه بوده و من و پدر و دو تا برادرم هم توی خونه بودیم… اونا انقدر با عجله به زیر زمین میرن که یادشون میره من رو با خودشون ببرن و منم 4 دست و پا دنبالشون میرن و با زبون”دی دی دا دا “صداشون میکنم…(بیچاره من)

میگن بارها شده که ما توی خونه بودیم و هواپیماهای عراقی بالای شهر می اومدن… گاهی راکت و گاهی بمباران… گاهی هم که بی صدا موشکها رو سرشون میریخته!
چند تا خانواده رو برام تعریف کرد که همه نفری و دسته جمعی توی خونه خودشون خاک شدن! و بعدها روی این خونه ها مسجد ساختن و خونه هاشون شده آرامگاهشون… خانواده های 7 نفره و 11 نفره… که تو هر کدوم هم یکی دوتا از بچه ها و یا اعضای خانواده از خونه بیرون بودن و وقتی رسیدن دیدن منطقه ای که موشک یا بمب خورده دقیقاً خونه اینا بوده. چون وقتی بمباران میشده مردم از هم میپرسیدن: “کجا رو زدن” و بدبخت بیچاره از اون کسی که اسم محله خودشون رو از زبون کسی که خبر میداده میشنیده!

یه بار هم پادگان دزفول یه هواپیمای عراقی رو که برای بمباران اومده بود میزنن… و لاشه تکه تکه شده هواپیما +جنازه خلبان وسطای شهر میفته… همون شب 9 تا موشک 12 متری توی 9 تا منطقه دزفول میزنن… میگن که توی خونه بودیم و 9 تا صدای “گوم-گوم-گوم…” شنیدیم.. و هر لحظه منتظر بودیم تا ما هم با خاک یکی بشیم…

اینا گفتنش آسونه و این اتفاقاتی که برای من تعریف کردن بیش از اون چیزی که به نظر میاد وحشتناکه…
از خانواده ما خوشبختانه برای کسی توی این 8 سال اتفاقی نیفتاد….. با اینکه دائی های من تو جبهه ها هم بودند و پدر ومادرم هم در دبیرستان و مدرسه خدمت کردند…

اما انسانهای زیادی کشته شدند… خیلی هاشون دوستان خانوادگی ما بودند… و خانواده های زیادی متلاشی شدند..

من هیچ کدوم از این خاطرات یادم نیست،جز یکی دو بار نقل مکان کردن و بدو بدو ها بعد از اینکه رادیو اعلام آماده باش برای بمباران ها رو میکرد
اما…
.
.
.
اما برای من کابوس شبهام شده! نمیدونم چرا انقدر از جنگ میترسم… شاید تا حالا بالای 15-20 بار خواب بمباران رو دیدم و درست لحظه ای که باید میمردم از خواب پریدم!
همین دیشب خواب دیدم که با یه سری از دوستام یه جائی نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم که هواپیماها با صدای بلندی بالای سر ما اومدن و من درست جهت بمب ها رو دیدم که دارن به سمت ما میان…
و منم به دوستام گفتم :”منطقه ما رو نشونه گرفتن،اماده باشید،همه میمیریم”!!!!!

نمیدونم یعنی انقدر این جنگ تاثیر داشته؟! چون من کسی نیستم که دنبالش برم و از خانوادم بخوام این خاطرات وحشتناکشون رو برام تعریف کنن… ولی خوب از گوشه کنار و در حدی که بقیه میدونن شنیدم…
نمیدونم استرس های زمان جنگ مادرم وقتی که هنوز من رو به دنیا نیاورده بود این حالت من رو بوجود آورده؟!
نمیدونم…

به هر حال هربار که از خواب پا میشم و میبینم خواب دیدم بخاطر امنیتی که بر شهر حاکمه خدا رو شکر میکنم و 100 بار به جون کسانی که صدام حسین رو نابود کردن دعا میکنم!

شاید تا توی اون شرایط نباشید درک نکنید که ترس از اینکه لحظه بعد مرده اید یا زنده،چقدر ازار دهندست…

نکته مهم: این مطلبی که من نوشتم به هیچ وجه حق مطلب رو در هیچ موردی از این بدبختی ها! ادا نمیکنه…
شاید یک قطره از یه دریا و شاید هم کمتر…

نکته دوم:از این ماجراها عکسهای زیادی دارم که توسط خانوادم گرفته شده… از خرابی ها از حال مردم و هزار تا چیز دیگه… اما هیچ کدوم رو نمیگذارم چون واقعاً دردناکن…

چه کاری کرد خدا

و خداوند زنداداش را آفرید!

اگر من فهمیدم چرا این زنداداشها انقدر فاز منفی برای خواهر شوهرهاشون میان، نصف بیشتر مشکلاتم حل میشد!
اونم خواهرشوهر مهربون ملوسی مثل من!

نوشته‌های قدیمی‌تر »