بازگشت اژدهای یخمک مزاج

سلام از پشت یک خروار کتاب و مشکلات و درد سرها و ماجراهای طاقت فرسا.

بعد از مدت مدیدی،چشمم به دنیای نت دوباره باز شد. احساس میکنم دارم مثل ندید بدیدها رفتار میکنم!
تو این زمان غیبتم،داستان زندگیم درست مثل قیلم ها شده بود. مطمئنم میشد از روش یک رمان 300 صفحه ای نوشت و لای کتابهای سبک ِ روانشانسی به مردم قالب کرد! چرا که کلی از ایده هام واژگون شده و طرز فکرهای جدید جای اونها رو گرفته و همچنین بیش از قبل اعتمادم به مردم و آسمان و اسمش رو نَبَر ! رو از دست دادم.

داستانش مفصله و به واسطه همین عدم اعتمادی که به اسمشو نَبَر دارم،اینجا هم نمیتونم این ماجرا رو عنوان کنم. هر چند که من دهانم بسته هست و این ماجرا داره با تمام نیرو فک منو ار دو طرف میکشه که شاید بتونه از دهان من بیرون بیاد و در قالب یک پست جدید توی وبلاگم، خودش رو نمایان کنه اما کور خونده! من جونم رو دوست دارم! والا!
نکته: اسمش رو نبر یک شخص نیست ها… بد برداشت نکنید!

الغرض،تو این چند وقته چه چیزهایی که ما ندیدیم و نشنیدیم و چه جاهایی که نرفتیم و چه…!!

سهم ما هم از این ماجرا قرصهای آرام بخش نورتریپتیلین بود. که هر وقت پرنده ی ذهن ما،سمت اون ماجرا پرواز کرد یه دونه از این قرصها رو نُچوفسکو وار بالا میندازیم و بعدم هم Zzzzz…

و این قرصها به حدی آرام بخش و خواب آور هستند که لاست رو بهشون می فروشم.
نمونش همین دیشب که تونستم اپیزود اول فصل 6 لاست رو دانلود کنم – همونی که 7-8 ماهه دارم انتظارشو میکشم- اما وقتی دانلودش تموم شد انقدر خوابم می اومد که لپتاپ رو خاموش کردم و لاست رو بی خیال شدم!

سخن کوتاه میکنم فعلا
باید برم سراغ وبلاگ بچه ها:)

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

آهای اونائی که دارید به فوق لیسانس گرفتن فکر میکنید!
یا فکرش رو از سرتون بیرون کنید ، یا مطمئن باشید که میتونید 2 سال از عمرتون رو صرفاً،وقف مطالعه و یادگیری کنید!

و از همه مهمتر از اول ترم درس بخونید!

یا حق!

تولدت مبارک

تولدت مبارک بی نوا!

4 سالم بود،نزدیک ظهر بود و منم داشتم با عروسکم “دیانا” بازی میکردم.
پدرم سر کار بود و برادرهام هم بیرون بودن. مامانم رفته بود پشت بوم خونه تا یکم اونجا رو نظافت کنه و به منم نگفته بود. من یهو دیدم مامانم نیست. ترسیدم و بغض کردم با استرس خونه رو گشتم،اما نبودش.

اومدم گریه کنم اما جلوی خودم رو گرفتم و گفتم باید یه فکری بکنم! دویدم و تلفن رو برداشتم و تند تند شماره تلفن خونه مادربزرگم رو گرفتم که ازشون کمک بخوام،مامانم از پشت بوم اومد منم دیگه تلفن رو قطع کردم.
از همون بچگی همیشه سعی کردم کم نیارم. هر بار که مشکلی برام پیش اومده،give up نکردم. همیشه یه جوری حلش کردم… چه اون موقع که بزرگترین مشکلم این بود که مامانمو گم کردم و چه الان که بزرگترین مشکلم… (بماند)
ولی همیشه این جور مواقع،روی فکرم و ذهنم کار میکنم… سعی میکنم خودم رو دوباره بازسازی کنم و روحیه قبلیم رو ریکاوری کنم… و اینو عملاً به خانوادم ثابت کردم.

خوب من قوی ام… زود از پا در نمیام… اینو میدونم که از خیلی از اطرافیانم گذشت بیشتری دارم،حساس نیستم و خیلی چیزا رو جدی نمیگیرم و خودم برای خودم مشکل نمیسازم.
اما….
اما نمیشه گفت من خیلی خوشحال و خوشبختم.

حالا سر تیتر تولد مبارکی که برای این پست انتخاب کردم به این دلیلیه که امروز تولد من بود.
من فکر میکنم اونائی که بچه به دنیا میارن در حق یه انسان جداً خیانت میکنن.گناه تمام لحطات سختی که اون آدم در طول عمرش تجربه و تحمل میکنه،گردن همون کسانیه که اون رو به دنیا آوردند.

مهم نیست چقدر قوی باشی،مهم نیست که چقدر بتونی با مشکلات کنار بیای… این شعارهایی که میگی “من از پا در نمیام” و یا “من میتونم این مشکل رو حل کنم” به این دلیله که تو مشکل داری و گرفتاری!! خوبه که قوی هستی.اما در هر صورت داری عذاب مبکشی… اینکه بخوای مشکلاتت رو حل کنی یا اینکه در مقابلشون تسلیم بشی، یک انتخاب بین بد و بدتر هست.

وبرنده اونهائی اند که هرگز متولد نشدند!

چرا ما به دنیا میایم و هی گره های کلاف زندگی رو باز میکنیم و پیر میشیم و بعدش هم میمیریم؟!

خلاصه امروز تولد من بود… یه ظلمی در حقم کردن و منو به دنیا آوردن…. منم دارم توی دریای متلاطم زندگی دست و پا میزنم و هر سال که میگذره و من خسته تر میشم،در چنین روزی همه میان و میگن تولدت مبارک!!

حالا کجاش مبارکه من نمیدونم!!

آه!

نا شکر نیستم و خیلی خوشحال میشم که میبینم دوستام به یادم هستن و اینجوری کمتر احساس تنهائی میکنم.
امروز اسم همه کسانی که بهم تولدم رو تبریک گفتن رو یه جا نوشتم… چون جداً برام مهم بود.

مامانم و برادرم. مهرپویا،ایده،نسیم،حسین و حمیدرضا،علیرضا،سپیده خانوم! و آوا و بهنام و احمد و ستاره و نگین و الهه و نغمه و بهنود و امیر ِعلی اینا:دی و ساناز و احسان و ….
مرسی که به یادم بودید… خوشحالم کردین.
————
راستی رمزِ این پست پائینی رو هیچ کس نداره. فقط خودم دارم.
چون به مناسبت روز تولدم باید یه خاطره ی “دور از جون همه” وار در باره ی یک هدیه تولد که گرفتم! مینوشتم:)

حفاظت شده: دنیای من

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژه‌ی خود را بنویسید:


پایان دنیا

پایان دنیا

مثلاً همین فال حافظ!
چشماتون رو میبندید توی دلتون براش فاتحه میخونید و بعدش هم خالصانه نیّت میکنید و اون شعر معروف رو براش میخونید: “ای حافظ شیرازی،حق از تو شود راضی،به حق شاخ نبات،به حق شاه چراغ! راز گو تا رستگار شوی”

و بعد با سلام و صلوات لای کتاب رو باز میکنید و با شوق و اشتیاق به شعرش نگاه میکنید!
پوووووووووووووف!!
هیچ ربطی به نیّت شما نداشت!
یه ضد حال میخورید و کتاب رو میبندید و میگید فایده نداشت،بی خیال و بعدش هم میرین دنبال کارتون!

آقا ما چه میدونیم الان حافظ چه حسی به شاخ نبات داره اصلاً ؟ شاید مشکل از همین “قسم به شاخ نبات” دادن باشه ها؟! شاید توی اون دنیا یه چیزی از شاخ نبات دیده دیگه دوسش نداره! ما هم هی داریم تنش رو میلرزونیم و با این قسم دادنمون کفریش میکنیم. توقع داریم به فالمونم جواب بده!
کی میدونه اون بالا بالاها چه خبره!

شاید اگه یه قسم جدید بدیم حافظ دلش به رحم بیاد و فالمون رو جواب بده.
.
.
.
یا یه بحث عظیــــــــــــــــم تر!
چندی پیش بحث سر این بود که هر چی بدتر باشی،اتفاقات بهتری برات رخ میده!!

و هر چی مهربون تر باشی،هی بدبخت تر میشی؟!

خدایا ببخش! کفر نمیگم ها… استغفرا…
شما هم دستتون رو گاز بگیرید و فوت کنید و بعدش بخونید نوشته منو! :

آقا ما یه تئوری دادیم!
نکنه تو آسمان،بین شیطان و خدا،یه نزاعی،جنگی،چیزی در گرفته باشه و زبونم لال،اون اسمشو نبر -شیطان- برنده شده!
واسه اینه که تو این دور و زمونه، هر چی بدتر باشی… هر چی دل سنگ تر و بی رحم تر باشی، از آسمون برات جایزه های رنگارنگ خوشکل میباره!!

نکنه شیطان داره با کارای ما حال میکنه و بر مسند ریاست کائنات نشسته باشه؟!

ما که خبر نداریم اون دور و برا و اون بالا بالا ها، جی میگذره!

شاید همین مایاهایی که نابودی زمین در 2012 رو پیش بینی کردن هم از این مباحث ماورائی خبر داشتن! نه؟

سال 2012 خداوندگار بزرگ،طی یک حرکت انقلابی!حقش رو پس می گیره و به زمینی که شیطان بهش گند زده و آدم بده هاش رو خفن شاد! کرده یه فوت میکنه و کل صورت مسئله رو یه جا پاک میکنه!
و بعدش هم همه میمیریم.
هاه!

اوپس!

دو تا نوشته آخر بلاگم رو خصوصی کردم با اجازه دوستان… میخوام چشمم بهشون نخوره! مرسی برای کامنتهایی که گذاشته بودید.
فکر کردم باید برای تجدید قوا یه جورائی صورت مسئله رو پاک کنم.

دیدگاه های این پست هم بسته ست. چون فقط اطلاع رسانی بود دیگه:)

5 نفری که کاش میشد قبل از مرگ باهاشون…

ایده از اینجا شروع شد که توی بلاگ هدی عزیزم به یه بازی وبلاگی دعوت شدم .
میتونید به این پست مراجعه کنید

البته من خلاصه ش رو میگم اونم اینه که همه ما باید حجب و حیا رو کنار بذاریم و 5 تا از سلبریتی های مورد علاقمون رو انتخاب کنیم و بگیم اگر به رابطه فعلیمون ضربه و لطمه ای وارد نشه، دوست داریم شب رو با چه کسانی سپری کنیم. یعنی بین این همه سلبریتی کدوم 5 نفر رو انتخاب میکنیم.

البته همه نگران رابطه فعلیشون هستن من این نگرانی رو هم ندارم. پس راحت نظرم رو میگم:))

البته برای خوندن نوشته من به ادمه مطلب مراجعه کنید که یکمی حس کنید بنده حجب و حیا دارم… در صورت نداشتن جنبه هم مطالعه نکنید لطفاً. چون بنده کمی بی ادبم در این زمینه و ممکنه یه چیزی بگم همچین جنبه بالا بخواد:))

از دوستانی که لینکشون کردم هم دونه دونه تقاضا مندم در این بازی شرکت کنن و به من خبرشو بدن! خیلی فان هست و یکم دست ملت رو میشه و دور هم میخندیم!

بی بلاگ ها هم میتونن توی کامنت نظرشون رو بگن اگه دوست داشتن!

حالا بریم ادامه مطلب…..
ادامه نوشته »

شیمی نخونید،ثواب میکنید.

استاد دم در کلاس بود و داشت با یکی حرف میزد… صداها کاملاً مبهم بود چون حواس همه بچه های کلاس پرت بود!

قلب همه ما در سینه مثل گنجشک بدبخت ِ دم مرگ! میزد!

استاد وارد کلاس شد و با افتخار رفت و توی جا استادی ایستاد.

اُسی: خوب امروز قراره چه کار کنیم؟

بچه ها:

(تعجب نکنید اینجا سکوت مطلق برقرار بود)

موسیقی متن ولی این بود: گوم گوم گوم گوم(همون صدای قلب ماست این)

دوباره اُسی: رفع اشکال داریم یا میخواهید سمینار ارائه بدید؟

بچه ها با اکره و اجبار و از روی ناچاری و کمبود نمره: نه استاد امروز باید سمینار ارائه بدیم.

….

الغرض! زیادی به هم نبافم! ما هم یکی از این کنفرانس دهنده ها بودیم که تیپمون اصلاً به بقیه نمیخورد! یه جورائی خجل بودیم بریم پای تخته!

چند نفری رفتن و همه با صدای لرزان سمنیارها شون رو ارائه دادن…

البته فکر نکنید دانشجوهای ارشد شیمی کاربردی همه ترسو و خجالتی هستن ها! خیر! از بچه های ما پر رو تر،همون بچه های خودمونن! مسئله جَنَم ِ استاد ماست!

ابهتش و سوالاتی که درمیاره وازت میپرسه!

اشکالاتی که به بیخ و بن ترجمت میگیره و بعد از بهترین ارائه بهت از 2 مثلا 0.25 میده!

.

.

.

آقا نوبت ما شد و رفتیم پای تخته! چنان جوی منو گرفته بود یه لحظه حس کردم الان استادم!

خدائی برای این مقاله شب بیداری و شب زنده داری کشیده بودم… بهترین ترجمه رو انجام داده بودم و با دستهای خودم:دی تایپش کردم…

اون وسط توی همون جو مذکوری که منو گرفته بود و طلاقمم نمیداد! دو تا از پسرها رو دعوا کردم که آقا صحبت نکن تمرکز من بهم میریزه.

با وجود اینکه قبل از کلاس هماهنگ کرده بودیم که از کنفرانس دهنده سوالی نپرسیم،ولی خوب یکی از پسرای کرمانشـــــــــــاهی با معرفت منو سوال پیچ کرد! منم البته تونستم پاسخ بدم… خلاصه تموم شد و به سوالای استاد هم تونستم جواب بدم و رفتم تمرگیدم سر جام.

چرخیدم به همین پسر کرمانشهایه که همیشه هم خودکاراشو به نشونه محبت به من قرض میده گفتم: نترسیدی از من سوال پرسیدی،نترسیدی بعد از کلاس ببینمت؟! اونم با لهجه قشنگش که کاش میشد صوتی براتون اجرا کنم گفت: “خو! به نفعتان شد،م َ سوال پرسیدم،شمام تانستید جواب بدیو و استاد هم 0.25 بهتان داد”

من ِ مظلوم هم پرسیدم: جدی؟؟؟ نمره داد؟

اونم گفت :آره الان نمرَتان شد 0.25 :) ))))

همه ی بچه ها زدن زیر خنده و منم اخمالو خندیدم:دی

ولی خوش گذشت… یه سمینار دادم که خودم حالشو بردم و یه همراهه هم با خودم برده بودم که نظر بده اونم میگفت کارت عالی بوده!

اما خوب دکتر صادقیه دیگه!

نهایتش بهم 1 میده:دی

حالا نمرم رو وقتی گرفتم مبگم.

ولی بعد از اون با همین دوستم که همراهم بود رفتم و چند تا از کارای گروه های تئاتر رو دیدم! چقدر بچه هاشون خوش بودن و چقدر درسشون جذابیت داره.

از رشته شیمی خوشم میاد ولی وقتی تنوع رو تو کارشون و بعد هم رفتار استاداشون با اونها و جمع ها و اکیپهای دوستانشون رو از نزدیک دیدم،دلم به حال بچه های شیمی و کلاً رشته های این مدلی به خاطر خشکی و بی احساسی فضای کلاسها و اون استادهای سخت گیر،عمیقاً سوخت.

برای حسین نوشت: اینم ماجرای کنفرانس من(که البته با کلاسش میشه سمیـــــــــــــــــــــــــــنار)

برای ایده نوشت: دوست دارم:*:*

ایده نوشت: دروغ میگه، چون پیششم داره اینا رو میگه.

مهسا نوشت: تو فکر کن دروغ میگم،خودت میدونی بعد از امیر فقط منم که اینجوری دوست دارم.

—–

:دی

my new blog

بالاخره این بلاگ نصیحتهای من به بچم! رو زدم….

اینم لینکش:

“^”نامه های یک مادر آینده”^”

حالا شاید اسمش رو بعداً ویرایش کنم ولی خوب مضمون همونه.
به قول دوستم “ایده” باشد که هم این بلاگ و هم اون بلاگ را رهنمون باشیم!!

لینک نوشت: هر کس که دوست داشت به اونجا سر بزنه بگه تا اونجا هم لینکش کنم.

سوتی نوشت: اسم یکی از دوستای من “ایده” هست که خیلی ها میشناسنش و اون بالا هم گفتم البته!
امروز داشتم توی تلفن باهاش حرف میزدم بهش گفتم وای امروز یه “ایده” ی مضحک به ذهنم خطور کرد! اونم گفت مضحک خودتی
منم هی خجالت کشیدمD:

قلبم برای فروش! مفت میدم

شما بدهی مردم را ندهید!
کارخانه تولید شکر را ببندید و شکر از خارج وارد کنید. کی به کیه!

به کسی فشار نمیاد… ما مشکل اقتصادی نداریم که! انقدر خوش میگذره به ما!

بدهی کارمندان آموزش و پرورش را سر قبرشون بهشون بدید! ناراحت نمیشن،خیــــــــــــــــلی صبورن اونها.

تولیدی های خود ایران چرا جنس تولید کنن اصلاً؟ از خارج میاد دیگه! گور باباشون
دم سهام عدالت گرم! جای طلب ملت سهام عدالت بدید… ما هم لولش میکنیم باهاش بوق درست میکنیم توش صدا میکنیم… توتوتوتو…..
کلی هم حال میده…

نگران هیچی نباشید. خیلی که بهمون فشار اومد،کلیه هامون رو میفروشیم خرج زن و بچمون رو میدیم…

راحت باشید.
کی به کیه!

قلبم شکست… چقدر غمگین!