سلام از پشت یک خروار کتاب و مشکلات و درد سرها و ماجراهای طاقت فرسا.
بعد از مدت مدیدی،چشمم به دنیای نت دوباره باز شد. احساس میکنم دارم مثل ندید بدیدها رفتار میکنم!
تو این زمان غیبتم،داستان زندگیم درست مثل قیلم ها شده بود. مطمئنم میشد از روش یک رمان 300 صفحه ای نوشت و لای کتابهای سبک ِ روانشانسی به مردم قالب کرد! چرا که کلی از ایده هام واژگون شده و طرز فکرهای جدید جای اونها رو گرفته و همچنین بیش از قبل اعتمادم به مردم و آسمان و اسمش رو نَبَر ! رو از دست دادم.
داستانش مفصله و به واسطه همین عدم اعتمادی که به اسمشو نَبَر دارم،اینجا هم نمیتونم این ماجرا رو عنوان کنم. هر چند که من دهانم بسته هست و این ماجرا داره با تمام نیرو فک منو ار دو طرف میکشه که شاید بتونه از دهان من بیرون بیاد و در قالب یک پست جدید توی وبلاگم، خودش رو نمایان کنه اما کور خونده! من جونم رو دوست دارم! والا!
نکته: اسمش رو نبر یک شخص نیست ها… بد برداشت نکنید!
الغرض،تو این چند وقته چه چیزهایی که ما ندیدیم و نشنیدیم و چه جاهایی که نرفتیم و چه…!!
سهم ما هم از این ماجرا قرصهای آرام بخش نورتریپتیلین بود. که هر وقت پرنده ی ذهن ما،سمت اون ماجرا پرواز کرد یه دونه از این قرصها رو نُچوفسکو وار بالا میندازیم و بعدم هم Zzzzz…
و این قرصها به حدی آرام بخش و خواب آور هستند که لاست رو بهشون می فروشم.
نمونش همین دیشب که تونستم اپیزود اول فصل 6 لاست رو دانلود کنم – همونی که 7-8 ماهه دارم انتظارشو میکشم- اما وقتی دانلودش تموم شد انقدر خوابم می اومد که لپتاپ رو خاموش کردم و لاست رو بی خیال شدم!
سخن کوتاه میکنم فعلا
باید برم سراغ وبلاگ بچه ها:)
دستهبندی شده در: خاطرات من | 22 دیدگاه »



