تولدت مبارک

4 سالم بود،نزدیک ظهر بود و منم داشتم با عروسکم «دیانا» بازی میکردم. پدرم سر کار بود و برادرهام هم بیرون بودن. مامانم رفته بود پشت بوم خونه تا یکم اونجا رو نظافت کنه و به منم نگفته بود. من یهو دیدم مامانم نیست. ترسیدم و بغض کردم با استرس خونه رو گشتم،اما نبودش. اومدم [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.