
- من (در حالیکه روی مبل لم دادم ،پاهام رو روی دسته مبل گذاشتم و یه تریپ نا امید و با لب و لوچه آویزوون هم به خودم گرفتم) : مامان؟!
- مامان (در حالیکه کنترل توی دستشه و داره کنسرت سلندیون رو میبینه و به دلیلی نامعلوم نیمچه اخمی هم توی صورتش مشهوده) : بعله؟
من: یه چیزی میخوام بهت بگم… نمی دونم عکس العملت چیه.
مامان ِ اصولاً مخالف من: خوب بگو حالا ببینم چی هست
من: نه بابا ولش کن،حوصله ندارم باز دوباره غر بزنی (البته احتمالاً میدونید این «نه بابا ولش کن» معنیش اینه که «زود باش اصرار کن»)
مامان ِ فهمیده ی من : بگو دیگه مهسا،چی میخوای بگی؟
من: ولش کن کلاً،بی خیال، می شناسمت دیگه…
مامان ِ کنجکاو من : بگو مهسا ،بگو ببینم چیه… نگران شدم
من: نه بابا،تو هم استرسی هستیا،نگران واسه چی؟خوب میخواستم بگم کاش میشد وقتی خونه رو عوض کردیم یه سگ بیاریم… از اینا که اصلاً اندازشون بزرگ نمیشه! (اینجا دیگه منتظر غر و غر و غر و … مامانم بودم که بگه برو بابا چی میگی و از این حرفا!!)
مامان ِ خیال راحت شده و آرام گرفته ی من: اتفاقاً فکر خوبیه، فقط دوبرمن و شیانلو و کلاً سگی که بزرگ بشه نخوای ها. فقط یه سگ کوچیک پشمالو!!
من:چی؟؟ قبول کردی؟ وااااای مرسی مامان!! در یک لحظه از روی مبل پریدم و محکم بغلش کردم و کلّی بوسش کردممم…
ازش بعید بود بهم اجازه بده اینکار رو بکنم. چون خیلی خیلی بعید میدونستم که مامانم موافقت کنه که توی آپارتمان سگ نگه داریم! خونه ی جدیدمون هم آپارتمانه اما مامانم رضایت داد… و جالب تر اینکه خودش هم دوست داره!
و اینجوریه که توی این چند وقته من یه سگ پشمالوی ملوس دوست داشتنی به خانواده دو نفریمون اضافه میکنم :دی
مشکل اینه که نمیدونم ار کجا باید پیدا کنم؟! توی نت چند تا آگهی دیدم اما نمی دونم کجا مطمئن هست و کجا نیست. آشنا هم ندارم. شاید یه شیتزو بگیرم یا یه نژاد دیگه…

اگه که آشنا دارید و یا نژاد خاص ِ آپارتمانی و باهوشی رو میشناسید بهم معرفی کنید:)
اسمش رو هم انتخاب کردم: آقای بوشرگ!!
یادتون که هست؟ سگ لوک خوش شانس
یکی از دلایلی که دوست دارم سگ داشته باشم اینه که من توی خونه دوستی ندارم و معمولاً تنهام… دوست دارم گاهی خودم رو با یکی مشغول کنم… کنارم بشینه باهاش بازی کنم و بدونم تنها موجودیه که اگه براش حرف بزنم حرفم رو هیچ جا نمیگه!! وفاداره و سیاست نداره!
نازی!! پسر دوست داشتنی من! بوشرگ :*
0.000000
0.000000
دستهبندیشده در: خاطرات من | 36 دیدگاه »