سال نو مبارک

سلام به همگی
کوتاه و مختصر از یک دختر پشت یک سیستم توی یه کافی نت
عید همتون مبارک
نه از سر وظیفه،بلکه از صمیم قلب…
برای همتون آروزی موفقیت میکنم..
ایشالا سال 89 نوشته های وبلاگهاتون که اکثراً هم از دل میاد،سرشار از خاطره ها و خبرای خوب باشه

حسود نیستم،غبطه میخورم

سلام بر جماعت وب گرد و دوستان عزیزم
چه دورم از نت این روزها… بارها و بارها ذهنم سوی وبلاگم پرکشید تابنویسم و شما افتخار بدید و بخونید و دور هم باشیم!
الان به وبلاگاتون سر زدم… همه رو خوندم و کامنت گذاشتم و یادی از رفقا کردم…
بهتون حسودی کردم که نت دارید
قهوه و سیگار نیمه شب پست گذاشته و وبش رو آپ کرده
پانته آ ، عکسهای بچگیش رو گذاشته بود و و و …

اما من این روزا خیــــــــــلی کار کردم… اسباب کشی،جابجائی وسائل و غیره خیلی سخته! چیدن مبلها و جابجائی فرشها اونم از نوع ایرانیش!بس دشواره و مثل چیدن یک پازل میمونه که البته قدرت بدنی زیادی هم میخواد!

این موسسه ها هم که همه شلوغ و بیزی و هیچ کدوم کارگر نمیدن! باربری ها هی عضلات هم نباشید که به پای درد کمر و دستهای من نمیرسید) و خدا را شاکر باشید که در خانه هام که میگن کارگر فقط با ماشین!
بنابراین مهسای ظریف مامان، شده بودن مش مهسا!
البته ایده عزیزم هم کم من رو خجالت نداد این روزا!

آقا خبر اینکه خونه ما تلفن نداره و تا بعد از عید وصلش میکنن! من بیچاره هم تا اون موقع باید بی نتی سر کنم! لازمه بگم الان کافی نتم؟:دی

بنابراین خطاب به شما جماعت ناشکر غر غرو!
همین که نت دارید دو دست خود را تا جائی که میتوانید بالا ببرید(نگرانی گرفتگی عضلات هم نباشید که به پای دردهای عضلات من نمیرسید!)
بالا ببرید این دستها را!
خدا را شاکر باشید که اینترنت دارید و میتوانید تنهائی و فراغت خود را در کنار همین نت ِ مبارک سپری کنید.نه اینکه فکر کنید مملکت ما جای بزن و بکوب برای جشن گرفتن new year ندارد ها! بر عکس در این جامعه مهیج ، انقـــــــــــدر راه های متفاوت برای گذران وقت شما موجود است که هر از گاهی گل! گیجه میگیرید و مجبورید کمی هم وقتتان را پای نت بگذارید وبه خودتان استراحت دهید!
برای همین بخاطر داشتن نت خدا را شکر کنید. ما را هم دعا کنید بین تفریح های مختلف بتوانیم بهترین انتخاب ها را داشته باشیم و از همه کلاب ها و مهمانی ها و جشن ها و مراسم های این گونه استفاده کنیم!
والا!

آب پاش سخنگو

امروز حدود ساعت 3 بعد از ظهر کلاسم تموم شد. جزوه و خودکارهام رو توی کیفم گذاشتم و به دختره بغل دستیم که اسمش رو هم نمیدونم گفتم «خداحافظ عزیزم» و به قصد خروج از دانشگاه و مقصد خونه راه رفتم!
.
.
یهو صورتم سردش شد، خیس شدم!  یه نگاه به سمت راستم انداختم و دیدم از سمت آب پاش  های باغچه حیاط دانشگاهه!

یه نگاه به اطرافم انداختم …. یه باغچه بزرگ دایره وار! کلی چمن و چند تا درخت بید و بوته های گل رز! یه نسیم خنک! یک محیط خلوت و آروم! خوراک خود درمانی!

من چرا اینا رو ندیده بودم؟
بعله! مثل همیشه پرنده افکار من داشت تو خرابه ها میپرید! و هر کجا که جسم من میرفت ، داشت تنهایی میرفت! و اینجوری بود که کور شده بودم.
و مسلماً این اولین بار نبود!

امروز دست آبشار ِ باغچه دانشگاه! یه سیلی نثار صورت اخموی من کرد و گفت دختره خنگ! به من نگاه کن و یکم اون IQـت رو کار بنداز! به اون فکر مشنگت بگو با ما و امثال ما بپره! تضمین میکنم ضرر نمیکنه….!
بهانت اینه که پرهاش زخمیه؟! نترس دواش دست منه ! ناصر خسروئی نیست! طبیب هم نمیخواد که براش بپیچه!

فقط برو و بالا سر این فکر زخمی بالدار ِ مذکورت وایسا ! و یک جمله رو 10 بار پشت سر هم بخون و بعدش هم فوت کن تو صورتش !
جمله هم اینه: «در حال زندگی کن، آینده هنوز نیومده ،گذشته رو هم که اگه مَردی برگردون،اگه نتونستی هم بی خیالش شو!»

من دارم روش کار میکنم… شما هم تستش کنید!

ماموریت فرشته

همانطور که در زمین مادر بچه جیغ میزد و همه منتظر تولد نوزاد بودند، فرشته مامور این نوزاد هم در آسمان ها غرولند کنان پرو بالش را آماده میکرد و بار سفر میبست و برای رفتن به زمین و همراهی این نوزاد آماده میشد.
فرشته های دیگر به او می نگریستند و دلشان برایش میسوخت. فرشته با صدای بلند گفت «از این ماموریت سخت تر نبود به ما بدید؟!!!»

خلاصه! نوزاد متولد شد و فرشته هم محموله ای که برای نوزاد مقدر شده بود را به زمین برد.
ماموریت فرشته این بود:
محموله را ببر. یک بز نر 4 ساله  با کله سیاه و پاهای سفید  پیدا کن. آن را با غذای بز مخلوط کن. بگذار بز آن را بخورد. سپس صبر کن تا بز دفعش کند. آن را بردار. سپس بذر درخت خدنگ پیدا کن. بذر آن را در میان کویر لوت  بکار . از فضله بز به عنوان کود پای درخت استفاده کن. صبر کن تا درخت رشد کند. به درخت تبر بزن و یک نیزه از ان بساز.
سپس آرش کمانگیر را پیدا کن. چند رد بول برای او بخر تا انرژی بگیرد. سوپر من را پیدا کن تا برایش ار فوت و فن قدرت بگوید و خبره تر شود. پس از اتمام دوره های تکمیلی، نیزه را به آرش بده. بگو کوه قاف را بیاید. بر بلندای آن بایستد و نیزه را با تمام قدرت پرتاب کندسپس سراغ نوزاد برو(احتمالا تا کنون به 40-50 سالگی رسیده باشد) ، از اون بخواه برای یافتن این نیزه تلاش کند.


تبصره:
چناچه در هر کدام از مراحل مذکور شکست خوردی، محموله را برگردان  و نوزاد را بی خیال شو.چون فعلاً بودجه نداریم و باید صرفه جوئی کنیم.

راستی برای رفع کنجکاویت میگویم: محوله حاوی شانس نوزاد است.
پس از اتمام ماموریتت هم سریع برگرد. از این موارد زیاد داریم و فرشته کم داریم!
موفق باشی
امضا : یکی!

فکر کنم بعد از زدن این پست دیگه رسماً سنگ بشم!! چه کنیم بابا به مغزمون خطور میکنه میگیم بنویسیم! دیروز این توهم درباره شانس خودم بهم دست داده بود گفتم تبدلیش کنم به یک پست! بعله!

سخت نگیر بانو

داشتم با یک دختری صحبت میکردم که حس میکرد خیلی از خدا دور شده!
فکر میکرد جای بخششی براش وجود نداره.
چرا؟
چونکه با یک نفر دوست شده و ارتباط نزدیکی باهم داشتند. این بانو داشت این ماجرا رو برای من تعریف میکرد و در بین جملاتش گفت: «بعد از این ماجرا حس کردم از خدا دور شدم»

خوب سنسورهای اندیشه ی همیشه گیر ِ من،روی این جمله «حس میکنم از خدا دور شدم» بیـــــــــــپ شدیدی زد.
اما از اونجائی که اصولاً در چنین بحثهائی شنونده هستم،سکوت کردم و گذاشتم اندیشه بیکار من واسه خودش اونقدر بیپ بزنه تا بیپ دونش بسوزه!
ولی خوب چند روزی گذشت و بیپ دونش نسوخت و روی من کم شد. گفتم این موضوع رو در قالب یک پست توی وبلاگم به چالش بکشم!

الغرض! میگفتم…
بشر دوست داشتنی خداوندگار، کسی که خداوند خطاب بهش گفته «اگه میدونستی چقدر دوست دارم انقدر کره خر بازی در نمیاوردی!» حس کرده از خدا دور شده! چرا؟ چون عاشق شده و قانون خدا رو زیر پا گذاشته و هنوز آیه محرمیت رو براش نخوندن ،حسّ محرم انگاری و پنداری بهش دست داده و پریده تو بغل همون یارو محرم نما و بعـــله دیگه… و نه تنها پاش رو از قوانینی که عرف و خداوند براش تعیین کردن فراتر گذاشته،بلکه به تصور خودش عین قورباغه از روی این قوانین جهش کرده و یه رکورد نشکستنی زده و خیــــــــــــلی از خدا دور شده!

خوب حالا، من کار ندارم که این جهش کاری صحیح بوده یا خیر!! معروف بوده یا منکر.

فقط دارم میگم،چقدر بده که آدم نکشته باشی،مال کسی رو نخورده باشی، دزدی نکرده باشی، تو سر یتیم نزده باشی، غنی باشی و فقیر رو دریافته باشی، به والدینت احسان کرده باشی، هوسرانی نکرده باشی، حیوان نباشی، فلان جات به مغزت دستور نداده باشه ولی باز هم خودت رو از خدا دور بدونی!!
چرا؟ چون عاشق شدی!! چون از آپشن «جائز الخطا» بودنت،ناخواسته استفاده کردی و یکی رو اشتباهاً انسان تصور کردی و آیه نخونده محرم شدی!

به خودت سخت نگیر بانو!!
گور بابای هر چی آدم ِ تاریک فکره! بذار تو جهل خودشون بپوسن و فکر کنن که تو خیلی داغونی!!

خودت رو از خدا دور ندون بانو!! چرا که…. وقتی گناه نکرده خودت رو ازش دور بدونی…باورت میشه که ازش دوری و اون وقت دیگه ممکنه کاملاً خواسته و از روی آگاهی خطا کنی!!
اگه هنوز فکر میکنی حماقت کردی و نه خباثت!! بهت قول میدم خیلی وقت داری!
جهنم خدا مال امثال تو نیست!
take it easy

مدیریت Tvshow

پست اختصاصی برای بچه های Tvshow ادامه نوشته »

درد اجتماع زدگی

یکی دکتر رو خبر کنه لطفاً!
اینجا کلی خانوم مجرد و تنها هست که نیاز به مداوا دارند.
ماجرا اینه که ما داریم محل سکونتمون رو عوض میکنیم و به اراک سفر می کنیم تا من بتونم مثل بچه خوب تو خونه بشینم و درس بخونمو بین اراک و اهواز سفر نکنم… وقت داشته باشم تا شاگرد اول بشم!
اما… خوب برای خونه پیدا کردن مصیبتها کشیدیم… آقا ما که نمیخوایم برای یک و نیم سال خونه بخریم. باید اجاره کنیم…
و در این مملک حتماً باید یک مرد بالا سرت باشه! همراهت باشه و گرنه تو را مجرد میخوانند!!

آقا چون ! پدر ما عمرش رو داده به شما. ما دو نفریم،هر دو هم خانوم… حالا چی؟ یعنی ما مجردیم؟!

اما… وقتی پای پول به وسط میاد و میفهمن که برای رهن اون آپارتمان حاضری چند میلیون اضافه تر بدی،دیگه مجرد نیستی! مشکل حله!
خوب اینکه مسئله ساده ایه… پول مشکل رو حل میکنه..خوب خدا رو شکر میکنم که این وضعیت ما موقته و دوباره بعد از درسِ من به خونه خودمون در اهواز برمیگردیم.

اما این واقعاً یک معضله…که برای من کمرنگه اما برای خیلی ها پررنگ . من تا حدی این رو لمس کردم و ابن درد واقعاً آدم رو خسته میکنه. میبینی که چرا خیلی از زنها تنها نیستند. خودشون رو گرفتار مردها میکنند در حالیکه اونها رو نمیخوان!

چون جامعه اونها رو نمی پذیره. وقتی تو شرایط اجاره مجتمع مینویسند که «به افراد مجرد اجاره نمیدهیم» به آدم برمیخوره… حقوق بشر تو جو کنونی جامعه هیچ مفهمومی نداره.

زنان جامعه ما خیلی مظلوم واقع شدند…اگه بشینیم و بگیم که دیگه تبعیضی بین مرد و زن وجود نداره جداً مزخرف گفتیم!
باید تو جامعه راه بری… باید با مشکل برخورد کنی… تا بفهمی چقدر این تبعیض برای زندگی یک زن سنگین تموم میشه.
و این مشکل رو نمیشه با قانون گذاری حل کرد.
این فرهنگ جامعه ماست که بیماره!!

پی نوشت: دوستای خوب من که به بلاگم سر میزنید و منم همیشه به بلاگتون سر میزنم… چنانچه در جریان قرار گرفتید درگیر اساب کشی هستم و الان هم از کافی نت اومدم تا اینجا رو آپ کنم.
وضعیتم به زودی اوکی میشه و میتونم به شما س بزنم و نوشته های قشنگتون رو بخونم. تا اون موقع منو ببخشید که بهتون سر نزدم . به یادتون هستم :-)

دیار ناکامی ها،اراک

ایام فراغت ما به پایان می رسد،انتخاب واحد از پیش انجام داده ایم،فقط «نوشت افزار لازم» بودیم که آن هم به لطف مادر مهربان تهیه کردیم، چمدانمان را با چند کلاسور و لباسهایمان پر میکنیم و این گونه توشه سفر میبندیم و به دیار دیرین -یعنی اراک ِ ناکام – سفر میکنیم.

این ناکام بودن اراک هم ماجرا دارد.
اراک،شهری کوچک در مرکز ایران،که دست بر قضا مرکز استان بوده و کارخانه های مختلفی در اطرافش روئیده اند! به سبب همین کارخانه ها،بیشترین قشر جامعه را کارگران تشکیل داده اند. با سطح زندگی متوسط ِ رو به پائین.
بنابراین برای کسب درآمد در اراک باید به بودجه این قشر توجه خاصی شود تا امید مغازه دارن،نا امید نشود! پس در اراک به دنبال نمایندگی های آدیداس و ورساچه و شنل و … نگردید که جز خستگی هیچ چیز عایدتان نخواهد شد.
فقط و فقط در بهترین خیابان اراک -یعنی خ.ملک- یک نمایندگی پوما دیده شده که بنانهادن این فروشگاه فقط و فقط جرات و شجاعت ِ صاحب مغازه را فریاد میزند و بس. و البته ناگفته نماند که وفتی وارد این فروشگاه میشوید انتظار چیزی جز چند جفت کفش اسپورت از رده خارج و چند کلاه لبه دار! را نداشته باشید که نمی یابید.

در عوض در دیگر فروشگاه های فروش پوشاک ،هر چقدر که بخواهید میتوانید شلوارهای جین از 9 هزار تومان تا نهایتاً 17 هزار تومان پیدا کنید. که البته 17 هزار تومان برای قشر مرفّه است.
در این شهر به مانند همه شهرهای دیگر ، میتوانید رستوران فست فود بیابید ولی اصلاً انتظار شلوغی نداشته باشید. چرا که مردم ترجیح می دهند در خانه بنشینند و صرفه جوئی کنند و عدسی نوش جان کنند. خیلی هم مقوی تر است.
این اواخر یک رستوران به نام «سیب سلامت» در اراک بنا شده که منوی کاملاً متفاوتی دارد. شامل غذاهای خوشمزه چینی و ایتالیائی و …
این رستوران در مجموع ظرفیت 30 نفر را دارد. چرا که آشپز محترم این رستوران مطلع بوده که به اراک آمده و همین تعداد میز و صندلی بسنده میکند.
چندین بار که با هم خانه ای عزیز به این رستوران رفتیم،تنها بودیم و صندلی های دیگر خالی بود.
چرا که برای مردم مقتصد اراک،هیچ معنی ندارد که برای یک شام 20 هــــــــــــــزار تومان هزینه کنند.

از مکانهای تفریحی هم که بخواهم بگویم،مثل یک نوار خالی باید سکوت کنم!
برای اینکه نامردی نکنم تنها مکان تفریحی اراک را هم یاد میکنم.
هتل امیر کبیر(یک هتل 5 ستاره) که مایه ی مباهات اراکی هاست و حیاطی بس زیبا دارد. فقط از دوست پسر دخترهای عزیز تقاضا میشود که در این حیاط برای لحظه ای هم که شده قدم نزنند و دست هم را هم نگیرند و قبل از نشستن روی یکی از نیمکتها حتماً فاتحه خود را بخوانند. چون برای جمع کردن و ارشاد این دو موجود ِ بی خانواده و از زیر بته به عمل آمده ،از هیچ اقدامی دریغ نخواهد شد.

هتل امیرکبیر

البته این هتل رستوران و کافی شاپ هم دارد که فقط قشر مرفه میتوانند استفاده کنند. پس از خالی بودن آن متعجب نشوید.

الغرض!
بنده توشه ام را بسته ام و امشب به سوی همین اراک ناکام حرکت میکنم!!
حالا میخواهم ببینم کسی انقدر بی رحم هست که به من بخندد و بگوید و «سفر خوش» و یا اینکه «امیدوارم اوقات خوشی داسته باشی»

اسمایلی بی قرار!

انسان نماهای حیوان صفت

امشب گریه کردم… تلفن رو قطع کردم… یه نگاه به خودم توی آینه انداختم و دستم رو توی صورتم گرفتم، گوشه اتاقم نشستم و اشکهام بود که بی اختیار می ریخت…توی قلبم یکی فریاد میزد و به روحم چنگ میزد.

ولی برای خودم گریه نمیکردم.. برای خدا گریه کردم!

ماجرا اینه که توی تلفن با یکی از دوستهام صحبت می کردم.اون برای من ماجرایی( از یک منبع موثق ) که از یکی دوستاش شنیده بود رو تعریف کرد. 5 نفر متشکل از یک زن و شوهر،یک دوست پسر و دوست دختر و خواهر همین خانم ِ»دوست دختر» دور هم جمع شدند و بتری بازی کردند و حکمی که گذاشته بودند…. (چی بگم،خودتون حدس بزنید دیگه!! خیلی ناموسی بوده!)
و ماجراهایی که اتفاق افتاده بود،خیلی ناموسی تر!
بعد از شنیدن این ماجرا،اول ساکت شدم و بعد هم با دوستم خداحافظی کردم و گفتم که حالم خیلی بد شده. اونم من رو «بی جنبه» خوند و رفت.
برای همین بود که انقدر حالم بد شد و گریه کردم…

تا قبل از این نهایت بد بودن رو برای یک دختر معمولی، این می دیدم که توی خیابون راه بره ، از همه شماره بگیره و توی صورت این و اون بخنده …
و یا اوج فجاعت قضیه برام جائی بود که یک دختر چند تا دوست پسر داشته باشه و همزمان با همه ارتباط نزدیک داشته باشه.

از پسرهائی که با ماشین هاشون،دنبال دخترا راه می افتن و برای سوار کردن دو تا خانم سانتی مانتال از هم جلو میزنن و میگن «خانم بیا سوار شو روی اون یکی کم شه» متنفر بودم…
این اواخر وقتی چنین موردی پیش می اومد توی دلم بهشون میگفتم که «چقدر کثیف و احمق و بیکاری؟» «چقدر بی شرفی» «چه انگیزه ای برای اینکار داری؟» …
و وقتی یک دختر با چنین افرادی راه میاد،به نظر من نهایت ِ کم لطفی رو به خودش کرده. اونها بازیچه میخوان،سرگرمی و تفریح میخوان و اون دختر هم انقدر برای خودش احترام قائل نیست که بساط تفریح اونها رو فراهم نکنه!!

این چیزها رو دیده بودم… دلم می سوخت و همین باعث شده بود که نتونم به کسی اعتماد کنم…

اما امشب چیزی که شنیدم،جداً یک کابوس بود… و دست همه معیارهای قبلی ِ بد بودن ِ دختر و پسر رو توی ذهن من از پشت نبست،بلکه قطع کرد!!

نمیدونم چرا گریه کردم… نمیدونم چرا دارم گریه میکنم… اما حس کردم به منم بی احترامی شده!
آره… با اینکارهاشون به شرف همه انسانها توهین میکنند…
کاش انسانها برای خودشون ارزش قائل بودند… کاش جسمشون رو مقدس می دونستند… کاش فقط به عشق هدیه اش میکردند.

الان معنی قانونهای خدا رو میفهمم…
این قانونها برای این نیست که عاشق نباشیم… برای اینه که حیوون نباشیم!!

دلم برای خدا سوخت… جهنمش مگه چقدر جا داره؟!

بوشوگ وفا دار من / تایتل ویرایش شد

- من (در حالیکه روی مبل لم دادم ،پاهام رو روی دسته مبل گذاشتم و یه تریپ نا امید و با لب و لوچه آویزوون هم به خودم گرفتم) : مامان؟!

- مامان (در حالیکه کنترل توی دستشه و داره کنسرت سلندیون رو میبینه و به دلیلی نامعلوم نیمچه اخمی هم توی صورتش مشهوده) : بعله؟

من: یه چیزی میخوام بهت بگم… نمی دونم عکس العملت چیه.

مامان ِ اصولاً مخالف من: خوب بگو حالا ببینم چی هست

من: نه بابا ولش کن،حوصله ندارم باز دوباره غر بزنی (البته احتمالاً میدونید این «نه بابا ولش کن» معنیش اینه که «زود باش اصرار کن»)

مامان ِ فهمیده ی من : بگو دیگه مهسا،چی میخوای بگی؟

من: ولش کن کلاً،بی خیال، می شناسمت دیگه…

مامان ِ کنجکاو من : بگو مهسا ،بگو ببینم چیه… نگران شدم

من: نه بابا،تو هم استرسی هستیا،نگران واسه چی؟خوب میخواستم بگم کاش میشد وقتی خونه رو عوض کردیم یه سگ بیاریم… از اینا که اصلاً اندازشون بزرگ نمیشه! (اینجا دیگه منتظر غر و غر و غر و … مامانم بودم که بگه برو بابا چی میگی و از این حرفا!!)

مامان ِ خیال راحت شده و آرام گرفته ی من: اتفاقاً فکر خوبیه، فقط دوبرمن و شیانلو و کلاً سگی که بزرگ بشه نخوای ها. فقط یه سگ کوچیک پشمالو!!

من:چی؟؟ قبول کردی؟ وااااای مرسی مامان!! در یک لحظه از روی مبل پریدم و محکم بغلش کردم و کلّی بوسش کردممم…

ازش بعید بود بهم اجازه بده اینکار رو بکنم. چون خیلی خیلی بعید میدونستم که مامانم موافقت کنه که توی آپارتمان سگ نگه داریم! خونه ی جدیدمون هم آپارتمانه اما مامانم رضایت داد… و جالب تر اینکه خودش هم دوست داره!

و اینجوریه که توی این چند وقته من یه سگ پشمالوی ملوس دوست داشتنی به خانواده دو نفریمون اضافه میکنم :دی

مشکل اینه که نمیدونم ار کجا باید پیدا کنم؟! توی نت چند تا آگهی دیدم اما نمی دونم کجا مطمئن هست و کجا نیست. آشنا هم ندارم. شاید یه شیتزو بگیرم یا یه نژاد دیگه…

اگه که آشنا دارید و یا نژاد خاص ِ آپارتمانی و باهوشی رو میشناسید بهم معرفی کنید:)
اسمش رو هم انتخاب کردم: آقای بوشرگ!!
یادتون که هست؟ سگ لوک خوش شانس

یکی از دلایلی که دوست دارم سگ داشته باشم اینه که من توی خونه دوستی ندارم و معمولاً تنهام… دوست دارم گاهی خودم رو با یکی مشغول کنم… کنارم بشینه باهاش بازی کنم و بدونم تنها موجودیه که اگه براش حرف بزنم حرفم رو هیچ جا نمیگه!! وفاداره و سیاست نداره!
نازی!! پسر دوست داشتنی من! بوشرگ :*

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.